۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

مسئله چیز دیگری بود!

در زندگی گاهی لحظاتی پیش می آید که از خود می پرسیم "واقعا چی شد؟چی بود؟" و پس از مدتی تفکر و تعمق و مداقه و مقادیر متنابهی از این جور کارها که امروزه در بسیاری از ممالک پیشرفته که عموما در خاورمیانه و آفریقا و آمریکای جنوبی یافت می شوند از گونه های کمیاب و نادر به دنبال او رفت و همین که دستش به او رسید یا نرسید نمیدانم اما به من گفت که برای دوست داشتن باید و نباید نداریم چون حرف حرف من هست و نیستش را به باد داد و بیداد ندارد که از من این طور طلب داشت اما به من ربطی نداشتن یا داشتن مسئله این بود که به تو که رفته بودی نگاه میکردم که چه آسان از دست دادن با او ابایی نداشتم چون دستش را دوست دیگرش به دست گرفته بود در این بین من بیچاره تنها خیابان را تا انتها طی کرد و پس از کمی مکث بهترین راه را انتخاب کن،به سمت رودخانه رفت و شالاپ!!!

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

دگردیسی

در حال دگردیسی ام!!
دارم از حالتی به حالت دیگه میرم...دارم حالی به حالی میشم!!!
شاید بد شاید خوب ولی از این بدتر نمیشم!!!همین کافیه.
تجربه زندگی (البته تا الان)خیلی چیزها به من یاد داده...مثلا یاد داده که بیش از حد لازم تحمل نکن! و نمیکنم!!
دارم تلاش میکنم و امیدوارم به نتیجه برسم.
دارم عوض میشم و عوض میکنم!!..

۱۳۸۸ تیر ۶, شنبه

من، سعید و رفتن

شب ، کنار کارون ، من و سعید ، حدودا 6 سال پیش
حالا مطمئنی؟ خوب فکر هاتو کردی؟
- آره . بدون اون نمی تونم!
خب ، خوبه...خوشبخت بشید
- .... (هیچ نمی گوید)
یادته واسه ات چی خونده بودم ... لحظه دیدار نزدیک است... باز میلرزد .....

بعداز ظهر ، یه جایی توی اهواز ، من و سعید ، حدود 4 یا 5 سال پیش
یعنی میخواید از اهواز برید؟
- آره ، فقط می مونه کار مامان که اگه اونم انتقالی بگیره درست میشه
حالا کجا میرید؟تهران؟
- تهران یا کرج فرقی نمیکنه. این خراب شده جای زندگی نیست
خب آره اهواز واسه زندگی سخته اما شاید اونجا سخت تر باشه!
- به هرحال بهتر از اینجاست اقلا آب و هوای خوب و 4تا جای تفریحی داره
اینم حرفیه
صبح ، تهران ، من ، 24 خرداد
ساعت 8 و 30 دقیقه صبح است با چشمانی خواب آلود شبکه خبر را جستجو میکنم تا از نتایج انتخابات مطلع شوم...درست نمیبینم...به نظرم هنوز خوابم...دوباره نگاه میکنم...عجب خواب سنگینی دارم من!!نمیدونم چرا بیدار نمی شم!!!!
صبح/ظهر/عصر/شب، تهران ،من و ندا ، روزهای بعد
هنوز خوابم...هرکار میکنم از خواب بیدار نمیشم. به ندا میگم : انگار اینجا از بیداری خبری نیست!!! بهتره برم یه جای دیگه شاید بیدار بشم...تازگی ها خیلی خوابم سنگین شده!!!!

پ.ن1:
انتخابات انجام شد و مردم پیروز شدند....این پیروزی گوارای وجود!
پ.ن2: ما که هنوز خوابیم...آقا سعید اگر شما بیداری لطف کن ما رو هم بیدار کن تا اقلا زحمت رفتن به خودمون ندیم...خدا خیرت مادر!!
پ.ن3: به نظرم حرفی برای گفتن نیست.همه چیز واضح تر از اونه که بخوایم حرفی درباره اش بزنیم.من مدت ها پیش گفته بودم : من اینجا بس دلم تنگ است/و هر ساز که میبینم بد آهنگ است... و حالا هم که به قول ایران خودرو "راه تو را می خواند"

۱۳۸۸ خرداد ۱۸, دوشنبه

بار دیگر حسی که دوستش داشتم...

این روزها هوای انتخابات بدجور گرم و شرجی است.یاد ایام انتخابات 76 افتادم و جنب و جوش این روزهای حامیان میرحسین، خون آن روزها را در رگ می دواند. حس خوبی دارم از این تلاش...از این روبان های سبز که نماد یک پیوند اجتماعیو همبستگی مدنی است...کاش اصلاح طلبان قدر این همبستگی را می دانستند.
امیدوارم میرحسین آنقدر دانا باشد که در صورت رفتن به کاخ پاستور از این نیروی اجتماعی بهترین بهره را ببرد.
بدجور دلم گرفته...از مردمی که با وجود خار در چشم و جان باز هم دم از احمدی نژاد میزنند.گاهی یاد این مثل می افتم که " خلایق هرچه لایق"اگر باز هم عوام فریبی برنده شود چه؟اگر باز هم همه خواب باشند چه؟اگر...
اگر این بار هم احمدی نژاد رای بیاورد به بی ایمانی مردم ایران ایمان می آورم.اگر باز احمدی نژاد رای بیاورد از این کشور و این خاک سفیه پرور می روم.
به قول شریعتی ملتی که تاریخ خود را نداند آن را تکرار خواهد کرد!!
پ.ن1: چقدر بگم تاریخ معاصر ایران رو بخون؟!؟!
پ.ن2: یا علی سید!!!

۱۳۸۸ فروردین ۲۹, شنبه

دلتنگی و دیوانگی

مدتی هست که باز به سرم زده...دوباره دارم مشوش میشم البته قبل از این هم اینطور بودم ولی کم و بیش بود.
چرا فکر میکنم هیچی اونطوری که باید باشه نیست؟چرا این روزها احمد کریمی رو مزه مزه میکنم؟یعنی....
مدت زیادیه که روی آرامش رو ندیدم.فرصت شعر و رمان خوندن رو پیدا نکردم.احساس میکنم چیزی کم دارم.شاید همینه!
دوست دارم با اخوان همراه بشم و بگم:

بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

اما همیشه هم اینطور نمیشه هرچند که وسوسه انگیزه!!!
تضاد اونجایی پیش میاد که طبق تعاریف به همه اون چیزهایی که برای زندگی خوب لازمه رسیدی و یا داری میرسی اما از زندگی خوب خبری نیست!!!خوبی رو در معنای عام ش میگم.
فکر رفتن از ایران دست از سرم بر نمیداره هرچند که سخته و دشواره اما...
نمیدونم.احتمالا باید صبر کنم...یه کم دیگه...اما تا کی؟پس کی تموم میشه این صبر؟
شاید هیچ وقت! چون به قول فروغ فرخزاد وقتی از زندگی راضی باشی دیگه زندگی لطفی نداره!!
گاهی اوقات میگم دیگه وبلاگ ننویسم.هرچند که این گاهگاهی نوشتن هم دست کمی از ننوشتن نداره.بیشتر به فکر یه وبلاگ تخصصی توی رشته خودمم که البته یه گوشه اش خودم رو هم جا میدم.معلوم نیست.
به هرحال این روزها این شعر ابتهاج آرومم میکنه:

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است

آبی که برآسود زمینش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

باشد که یکی هم به نشانه بنشیند

بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است

از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود

گنجی است که اندر قدم راهروان است