۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه

وقتی خوب تر نگاه میکنم،کمتر می بینم


این روزها از شدت کار زیاد گاه آرزوی بی خیالی میکنم.پارسال برایم هنوز کلمه بیگانه ای است گویی در انتهای سال پیش مانده ام.هنوز تاریخ را 88 می نویسم انگار که چیزی را در سال گذشته جا گذاشته ام.اما همه چیز اینجا کنار من است.

هفته های خاکستری داشتم پارسال،خاکستری تیره و روشن و گاه به گاه تیره تر از آنچه که انتظارش را داری.شوق نوشتن دارم اما مجال نیست.در واقع بیشتر نگاه میکنم و کمتر  میگویم. یاد روزهایی می افتم که با مهدی ربی بی محابا در خیابانهای اهواز پرسه میزدیم و در گرمای تابستان ماءالشعیر خنک می نوشیدیم و مهدی از نوشتن می گفت و من هم گاهی. بیشتر اما درگیر جراحی بودیم. و گاهی این جراحی آی درد داشت،آی درد داشت... هنوز هم جراحی میکنم و مطمئنم که مهدی هم.چون هنوز می نویسد.


مدت ها پیش،شاید دوران دبیرستان که بعضی از بهترین دوستانم به تهران مهاجرت کردند،وقتی توی ماشین از خیابان میگذشتیم محیط بیرون از ماشین به مثابه خاطره ای، فیلم گونه از پیش چشمانم می گذشت.این بار اما تهران هم خاطره شده.دیگر چیزی برای خواستن نمی بینم.خوب تر که نگاه میکنم،کمتر می بینم.

امسال احتمالا خبرهاست برای من.از درس و دوره دکتری گرفته تا زبان و رفتن.اگر راست باشد که "سالی که نکوست از بهارش پیداست" باید نکویی های امسال را ببینم.باشد که ببینم.







۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

مسئله چیز دیگری بود!

در زندگی گاهی لحظاتی پیش می آید که از خود می پرسیم "واقعا چی شد؟چی بود؟" و پس از مدتی تفکر و تعمق و مداقه و مقادیر متنابهی از این جور کارها که امروزه در بسیاری از ممالک پیشرفته که عموما در خاورمیانه و آفریقا و آمریکای جنوبی یافت می شوند از گونه های کمیاب و نادر به دنبال او رفت و همین که دستش به او رسید یا نرسید نمیدانم اما به من گفت که برای دوست داشتن باید و نباید نداریم چون حرف حرف من هست و نیستش را به باد داد و بیداد ندارد که از من این طور طلب داشت اما به من ربطی نداشتن یا داشتن مسئله این بود که به تو که رفته بودی نگاه میکردم که چه آسان از دست دادن با او ابایی نداشتم چون دستش را دوست دیگرش به دست گرفته بود در این بین من بیچاره تنها خیابان را تا انتها طی کرد و پس از کمی مکث بهترین راه را انتخاب کن،به سمت رودخانه رفت و شالاپ!!!

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

دگردیسی

در حال دگردیسی ام!!
دارم از حالتی به حالت دیگه میرم...دارم حالی به حالی میشم!!!
شاید بد شاید خوب ولی از این بدتر نمیشم!!!همین کافیه.
تجربه زندگی (البته تا الان)خیلی چیزها به من یاد داده...مثلا یاد داده که بیش از حد لازم تحمل نکن! و نمیکنم!!
دارم تلاش میکنم و امیدوارم به نتیجه برسم.
دارم عوض میشم و عوض میکنم!!..

۱۳۸۸ تیر ۶, شنبه

من، سعید و رفتن

شب ، کنار کارون ، من و سعید ، حدودا 6 سال پیش
حالا مطمئنی؟ خوب فکر هاتو کردی؟
- آره . بدون اون نمی تونم!
خب ، خوبه...خوشبخت بشید
- .... (هیچ نمی گوید)
یادته واسه ات چی خونده بودم ... لحظه دیدار نزدیک است... باز میلرزد .....

بعداز ظهر ، یه جایی توی اهواز ، من و سعید ، حدود 4 یا 5 سال پیش
یعنی میخواید از اهواز برید؟
- آره ، فقط می مونه کار مامان که اگه اونم انتقالی بگیره درست میشه
حالا کجا میرید؟تهران؟
- تهران یا کرج فرقی نمیکنه. این خراب شده جای زندگی نیست
خب آره اهواز واسه زندگی سخته اما شاید اونجا سخت تر باشه!
- به هرحال بهتر از اینجاست اقلا آب و هوای خوب و 4تا جای تفریحی داره
اینم حرفیه
صبح ، تهران ، من ، 24 خرداد
ساعت 8 و 30 دقیقه صبح است با چشمانی خواب آلود شبکه خبر را جستجو میکنم تا از نتایج انتخابات مطلع شوم...درست نمیبینم...به نظرم هنوز خوابم...دوباره نگاه میکنم...عجب خواب سنگینی دارم من!!نمیدونم چرا بیدار نمی شم!!!!
صبح/ظهر/عصر/شب، تهران ،من و ندا ، روزهای بعد
هنوز خوابم...هرکار میکنم از خواب بیدار نمیشم. به ندا میگم : انگار اینجا از بیداری خبری نیست!!! بهتره برم یه جای دیگه شاید بیدار بشم...تازگی ها خیلی خوابم سنگین شده!!!!

پ.ن1:
انتخابات انجام شد و مردم پیروز شدند....این پیروزی گوارای وجود!
پ.ن2: ما که هنوز خوابیم...آقا سعید اگر شما بیداری لطف کن ما رو هم بیدار کن تا اقلا زحمت رفتن به خودمون ندیم...خدا خیرت مادر!!
پ.ن3: به نظرم حرفی برای گفتن نیست.همه چیز واضح تر از اونه که بخوایم حرفی درباره اش بزنیم.من مدت ها پیش گفته بودم : من اینجا بس دلم تنگ است/و هر ساز که میبینم بد آهنگ است... و حالا هم که به قول ایران خودرو "راه تو را می خواند"

۱۳۸۸ خرداد ۱۸, دوشنبه

بار دیگر حسی که دوستش داشتم...

این روزها هوای انتخابات بدجور گرم و شرجی است.یاد ایام انتخابات 76 افتادم و جنب و جوش این روزهای حامیان میرحسین، خون آن روزها را در رگ می دواند. حس خوبی دارم از این تلاش...از این روبان های سبز که نماد یک پیوند اجتماعیو همبستگی مدنی است...کاش اصلاح طلبان قدر این همبستگی را می دانستند.
امیدوارم میرحسین آنقدر دانا باشد که در صورت رفتن به کاخ پاستور از این نیروی اجتماعی بهترین بهره را ببرد.
بدجور دلم گرفته...از مردمی که با وجود خار در چشم و جان باز هم دم از احمدی نژاد میزنند.گاهی یاد این مثل می افتم که " خلایق هرچه لایق"اگر باز هم عوام فریبی برنده شود چه؟اگر باز هم همه خواب باشند چه؟اگر...
اگر این بار هم احمدی نژاد رای بیاورد به بی ایمانی مردم ایران ایمان می آورم.اگر باز احمدی نژاد رای بیاورد از این کشور و این خاک سفیه پرور می روم.
به قول شریعتی ملتی که تاریخ خود را نداند آن را تکرار خواهد کرد!!
پ.ن1: چقدر بگم تاریخ معاصر ایران رو بخون؟!؟!
پ.ن2: یا علی سید!!!