۱۳۸۲ بهمن ۶, دوشنبه

۱۳۸۲ دی ۲۳, سه‌شنبه

خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني...
از 13 آبان تا حالا چند روز گذشته؟...خدا مي دونه...از 13 آبان تا حالا چندتا دل لرزيده؟...خدا مي دونه...از 13 آبان تا حالاچقدر جلو اومدم؟...نمي دونم...
نوشتن بهانه ايست براي نوشتن...نوشتن بهانه ايست براي درك بودن...لحظه هايم رنگيست...خوشحالم كه هستم...تو هم خوشحال باش!!!چشم عسلي خوشگل!!

۱۳۸۲ آبان ۱۳, سه‌شنبه

اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد...


اين هم از قالب جديد...چطوره؟خوشت مياد؟...گاهي اوقات حرفهاي آدم اونقدر زياد ميشن كه راه گلوي آدم رو ميگيرن...اونوقت علاوه بر اينكه نمي‌توني حرف بزني از نوشتن هم عاجز ميشي...ولي من حلش ميكنم...
...امين

۱۳۸۲ مهر ۱۳, یکشنبه

صعب روزي،بوالعجب كاري،بي همدمي


ننوشتن من دليلي براي نبودن من نيست...اگرچه خيلي مواقع نوشتن براي من به منزله بودن و مخصوصا زنده بودن بوده...اين روزها بيشتر مشغول كار كردن با وبلاگ طنزنوشته‌ها هستم...لينكش بالاي صفحه هست،مي تونيد مراجعه كنيد...هميشه براي من مهم بوده كه بتونم يك خط مشي اصلي رو براي كار كردن و توليد كردن انتخاب كنم و البته راههاي زيادي رو هم امتحان كردن...تاتر،شعر،داستان،طنزو...اما بهتر از همه طنز بود چون از طرفي خيلي با روحيه من همخوني داشت و از طرفي ديگه چون من خودم آدمي هستم كه به كم گويي ولي كامل گويي اعتقاد دارم برام خيلي بهتره...به همين خاطر تصميم گرفتم به شكلي تخصصي طنز رو دنبال كنم...البته در كنار فيزيك و فلسفه...ناگفته معلومه كه براي نوشتن يك مطلب طنز كه به نظر خيلي‌ها كار ساده‌اي مياد مجبورم بين 3 الي 4 ساعت مطالعه كنم!!!راستش رو بخواهيد چند ماهي هم با تعدادي از روزنامه‌هاي داخل كشور كار كردم كه تجربه خيلي خوبي بود ولي بسيار وقت‌گير براي من...چون بايد به درس‌هاي دانشگاه هم مي رسيدم...اين بود كه رفتم با يك هفته‌نامه قرارداد بستم و كارم رو شروع كردم و فكر ميكنم كه ستون من كم كم داره جايگاه خودش رو پيدا ميكنه...برام دعا كنيد و تا مي‌تونيد وبلاگ طنزنوشته‌ها رو به ديگران معرفي كنيد
...امين

۱۳۸۲ شهریور ۳, دوشنبه

سفر غريبي داشتم...
مدتي قبل،حدود چند هفته پيش براي كاري و همچنين ديدن دوستان رفتم تهران،جاي همه خالي،خيلي خوش گذشت در كنار بچه‌ها و رفيق رفقا.دست همه درد نكنه،مخصوصا احمد آقا كه حسابي زحمتش دادم!!
حدود چند سالي هست كه من زياد به تهران سفر ميكنم،براي كارهاي مختلف مثلا تفريح كردن،كارهاي شخصي،كتاب خريدن و....يك زماني تهران براي من شده بود مدينه فاضله!چون اكثر دوست‌هاي خوب و نزديك من براي زندگي به تهران يا كرج رفته بودند.اين قضيه مربوط به دوران راهنمايي و دبيرستان من ميشه،يعني دوراني كه فرد وابستگي شديدي به گروه دوستان خودش پيدا ميكنه و طبيعتا اين حالت من عجيب نبود.البته تهران از لحاظ امكانات و تجهيزات نسبت به بقيه شهرهاي ايران واقعا مدينه فاضله هست ولي....
ديگه ازتهران خوشم نمياد،تازه هر وقت كه به تهران ميام بيشتر از اون متنفر و منزجر ميشم...البته به عنوان شهري براي زندگي كردن و خيلي مسائل ديگه...اوضاع كاري من طوري هست كه وقتي به تهران ميام مجبور ميشم از شرق تا غرب و از جنوب تا شمال تهران رفت وآمد كنم و همين امر باعث ميشه كه حالم بيشتر از تهران به هم بخوره...واقعا اختلافي كه در تهران وجود داره وحشتناك شده...تهران ديگه داره از اختلاف طبقاتي شديد و كثافت موجود داخل جامعه‌اش منفجر ميشه...من حقيقتا آيندهء بدي رو براي تهران مي بينم......خيلي وحشتناكه كه توي يك شهري مثل تهران مردم بجاي آدميت به ماشينيزم مشغول شده باشن!! در پرتو اختلاف طبقاتي،ماشيني شدن زندگي،نگاه سودجويانه به افراد و روابط فردي و از همه بدتر عدم احساس تعلق و وابستگي به چيزي در زندگي اجتماعي، خيلي از روابط صحيح و خوب انساني در تهران از بين رفتن!؟بعضي‌ها توي تهران اونقدر كار ميكنن و سگدو ميزنن كه انگار يادشون رفته براي چي زنده هستن؟...ولش كن،همينه كه هست و كاريش هم نميشه كرد...آره سفر غريبي داشتم....اما دوست داشتم سفر غريبي داشتم توي اون چشم سياهت ولي چشم تو عسلي بود نه سياه!چشم عسلي خوشگل!...خوش باشي!
...امين