۱۳۸۵ دی ۲۴, یکشنبه

عیب و دوست داشتن
تو را با تمام عیب هایی که داری دوست دارم.
تو را فراسوی مرزهای تنت دوست دارم.
برای يک آدم سالم دوست داشتن عيب های آنکه دوستش داری بزرگترين نشانه عشق است.
ديدگاه کلاسيک به دنبال معشوق متعالی است. اما اشتباه است. عشق دوست داشتن عيبهای معشوق است. آگاه بودن به آن است یعنی یک عشق زمینی. به قول نيچه ديدن سويه اهريمنانه شخصيت اوست. و گرنه عشقی کورانه است. رشدی با آن نيست.شاید به همین خاطر است که اینقدر به ادبیات مغرب زمین و به موسیقی کلاسیک آن علاقه دارم چون بر خلاف ادبیات عرفانی ما کاملا زمینی و ملموس است.وقتی از معشوق می گوید کاملا لمسش می کنم،وقتی رمانی مثل رمان "عاشق" مارگریت دوراس را می خوانی تصور آنچه هست به راحتی خواب دیدن است هرچند که متعلق به ساحتی دیگر است. من هميشه باور داشته ام که رابطه انسان و خدا از رابطه عاشقانه قابل شناسايی است. به قول مولانا عشق اسطرلاب اسرار خدا ست. می خواهی اسرار خدا را بشناسی بهتر است درک انسانی تر و همه جانبه تری از عشق پيدا کنی.

۱۳۸۵ آذر ۱۹, یکشنبه

عروسک من سلام:

1- تازگي ها به کسي سلام کرده اي؟ تازگي ها طراوت سلام را حس کرده اي؟ آخرين بار کي سلام کرده اي؟
همراه با سلام ، نگاه هم کرده اي؟ همراه با نگاه تبسم هم کرده اي؟ با تبسم دل کسي را تازه کرده اي؟

2- چنديست که بدجور دلتنگ سلامم ، از لب تو چشم انتظار يک کلامم ، بي نگاه تو يک تنهاي ناتمامم ، بي تبسم تو مثل دنياي بي فرجامم.

3- اول نگاه کرد.بعد لپ هايش سرخ شد.بعد بوسيد.بعد گفت I love u.گفتم: چطوري؟چيزي نگفت.شايد من چيزي نشنيدم چون صداي آنچه که بود از صدايش بلندتر بود.او يک گل سرخ بود.

4- حيف از اين دم اگر بازدم نشود.
حيف از اين دل اگر باز دل نشود.
حيف از اين عشق اگر باز عاشق نشود.

۱۳۸۵ آبان ۸, دوشنبه

خداحافظ يعني سلام دوباره

گاهي اوقات خداحافظي خيلي سخت ميشه چون از بعدش خبر نداريم،هميشه مشکل آينده همين بوده که ازش بي خبريم.
شايد اگر بهتر مي ديديم به اين روز نمي افتاديم اما دنيا بازي هاي عجيبي داره که درست وقتي فکر مي کني تموم شده،درست در حال شروع شدنه! مثل فال ورق.
يه همچين وقتهايي هست که از خودت مي پرسي...حالا چي؟حالا بايد چيکار کرد؟؟؟
اما کاري نميشه کرد تا برگ بعدي رو بشه،همين.
تنها کاري که ما ميتونيم بکنيم اينه که هميشه آماده برگ بعدي باشيم...يعني دائما در طلب !
در طلب زن دائما تو هر دو دست
کين طلب در راه نيکو رهبرست
.
.
.
.
.
ولي خداييش خارج از اين حرفها...
تو اگر پرنده باشي چشاي من آسمونه
راز پر کشيدنت رو کسي جز من نميدونه
جاي پر زدن زمين نيست،توي قلب آسمونه
قصه مرگ و جدايي تو کتابها جا مي مونه
زندگي مجموعه اي اتفاق است تا من به خود خودم برسم،يعني اتفاق!!!

۱۳۸۵ مرداد ۲۸, شنبه

حالی از این دست...

عمریست کتاب عشق ما که نقطه چین است
بنویس که از ظاهر امر،امر بر این است.

۱۳۸۵ تیر ۱۲, دوشنبه



یادم تو را فراموش...

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چیست؟"
استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين
شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته
باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسيد: "چه آوردی؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد:
"هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به
اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: "عشق يعنی همين!"


شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"
استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور.
اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!"
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد
پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:
"به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم.
ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: "ازدواج هم يعنی همين!!"